حكيم ابوالقاسم فردوسى

503

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)

ميگسارى پرداخت . به سديگر روز بود كه گشتاسپ آگاه شد كه فرزندش جوياى تخت و تاج او گشته است و پيوسته در انديشه و آرزوى آن تاج و تخت كيانى است . پس شاه ، جاماسپ را به همراه آن پيش گويان لهراسپ به نزد خود فراخواند . ايشان نيز با زيگهايى « 1 » برفتند . آنگاه شاه از ايشان در بارهء اسفنديار پهلوان پرسيد كه : آيا زندگانى او دراز خواهد بود و به خوبى و آرامش و ناز خواهد گذشت ؟ آيا تاج شاهنشاهان را بر سر خواهد گذاشت و آن تاج برايش پايدار خواهد ماند ؟ چون جاماسپ - آن داناى ايران - سخن گشتاسپ را بشنيد ، به آن زيگهاى كهن بنگريست . پس ، از آن اندوه و درد ، بگريست و از دانش ، خَمى بر ابروان آورد و گفت : براستى كه من بدروز و بد اختر هستم و از اين دانش ، بد بر سرم آمد . اى كاش روزگار ، مرا نيز در پيش آن زرير فرّخ به چنگال شير مىافكند تا او را آنگونه پر از خاك و خون و افكنده در جنگ نمىديدم . و يا اين كه كاشكى پدرم مرا مىكشت تا اين اختر بد از من مىگذشت . زيرا از اين پس بايد اندوه اسفنديارى را بداريم كه دل شير نيز در جنگ با او مىدرد و همهء گيتى را از بدانديشان ، بىبيم ساخت و تن اژدها را به دو نيم كرد . از اين پس بايد شور و تلخىهاى بسيارى بچشيم . گشتاسپ شاه كه چنين شنيد ، به دو گفت : اى مرد پسنديده ، سخن بگو و از راه دانش سر مپيچ . بدان كه اگر سرنوشت او همچون زرير سپهبد باشد ، ديگر زندگانى من از اين پس بد خواهد بود . پس زود بشتاب و هرچه هست با من بگوى زيرا از اين دانش ، براى من تلخى ببار آمد . برگوى كه در گيتى مرگ اسفنديار به دست چه كسى است كه ما بايد از آن درد بگرييم . جاماسپ گفت : اى شهريار ، بد روزگار بر من آيد . بدان كه مرگ او در زابلستان و به دست رستم پهلوان - پسر دستان - خواهد بود . شهريار ايران كه چنين شنيد ، به جاماسپ گفت : اين روز را ناچيز مدار . اينك اگر من تخت و تاج و گنج شاهنشاهى را به دو سپارم و او ديگر سرزمين زابلستان را نبيند و هيچ‌كس نيز او را در

--> ( 1 ) - زيگ همان زيج ستاره‌شناسى است .